به سراغ من اگر می آیید,نرم وآهسته.......
خدایا کفر نمیگویم دكتـر شريعتـی حقیقتش خودم هم شک دارم که گذاشتن چنین مطلبی توی وبلاگم درسته یا نه؟ شاید فکرکنید نوشتن چنین چیزی نشان از فراموش کردن حکمت و قدرت خداست.......... ولی من فکر میکنم توی به وجود اومدن همین حس" بی حکمت بودن" حکمت های زیادیه. .............. به یاد یه مطلب از دکتر شریعتی افتادم که در مورد بزرگترین فاجعه تاریخ گفته بود: وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! واقعا چقدر دردآور وسنگینه که زور جامه ی تقوی بپوشه وخیلی ها رو با همین جامه و لباس بدلی گرد خودش جمع کنه.حالا هرچی یه عده بخوان از حق حرف بزنن .............. . اونا رو ملحد و بی دین و منافق خطاب میکنن وشاید فریب خورده . واقعا تلخه... اول ذی الحجه سالروز پیوند آسمانی مولای عشق علی(ع)وبانوی مهربانی فاطمه زهرا(س) مبارک باد. من آن نیستم كه میبینی!من آن نیستم كه میگویی! دوست دارم باشم...اما نه...در توانم نیست! دوست دارم بمانم ... نفس ...نفس...نفس...!!!باز هم نه...نمی شود...می دانم ...من می دانم كه بودن همیشگی نیست... باید رفت.. امروز...فردا...فردا ...فردا...می خواهم بازگردم به كودكی ام...بازهم میدانم نمیشود... پل برگشت توان وزن ما را ندارد...اما من می خواهم برگردم... نه نمیشود... چرا؟؟؟؟؟؟ كفش های برگشت به پایم كوچك شده اند... پابرهنه بر میگردم... نه نمیشود...پس به من بگو مقصدم كجاست؟؟؟؟؟؟كجاست؟كجاست؟؟؟خدااااااااااااااااااااااااااااااا ، به كجا می روم؟؟؟؟؟ كویر... " حميد مصدق خرداد 1343" *تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت زیرکانه دل بری می کنی، خدا !! فانوس به دست، تا آسمان، تا تو خواهم آمد . . .
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.


یاری کن ای نفس که دراین گوشه قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله جرس
خونابه گشت دیده کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
هوشنگ ابتهاج (ه.الف سایه)...
به این وسیله من به طور رسمی از بزرگسالی استعفا می دهم و مسوولیت های یک کوچولوی هشت ساله را قبول می کنم .
می خواهم به یک ساندویچ فرو شی بروم و فکر کنم که ان جا یک رستو ران پنچ ستاره است .
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم ان را بخورم .
می خواهم زیر درخت بلوط بزرگ بنشینم وبا دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون چاله ای اب بازی کنم و باد بادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته بر گر دم ٫وقتی همه چیز ساده بود ٫وقتی داشتم رنگ های جدول ضرب و شعر های کودکانه را یاد میگرفتم ٫وقتی نمی دانستم که چه چیز هایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چه قدر زیباست وهمه راست گو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته با شم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبرباشم .
می خوا هم دو باره به همان زندگی ساده ی خود برگردم ٫نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک های اداری٫ خبر های ناراحت کننده ٫صورت حساب٫ جریمه و...
می خوا هم به نیروی لبخند ایمان داشته با شم ٫ به یک کلمه ی محبت امیز٫ به عدالت٫به صلح٫به فرشتگان٫به باران ٫و به ...
این دسته چک من٫کلید ماشین ٫کارت اعتباری و بقیه مدرک ها مال شما .
من به طور رسمی از بزرگ سالی استعفا می دهم.
آیا میدانستید که در آمریكا هفت میلیون زن و یك میلیون مرد نظم غذایی خود را از دست داده اند ؟
آیا میدانستید که تصادف وسایل نقلیه موتوری در هر دقیقه باعث مرگ دو نفر می شود ؟
آیا میدانستید که در كنیا یك سوم درآمد هر خانواده صرف رشوه دادن می شود ؟
آیا میدانستید که رقم معاملات غیرقانونی مواد مخدر در جهان به 400 میلیارد دلار می رسد ؟
آیا میدانستید که یك سوم آمریكایی ها سفر موجودات فضایی به زمین را باور می كنند ؟
آیا میدانستید که هر روز یك هفتم جمعیت جهان یعنی 800 میلیون نفر گرسنه می مانند ؟
آیا میدانستید که احتمال زندانی شدن مردان سیاه پوست آمریكایی 33 درصد می باشد ؟
آیا میدانستید که یك سوم جهان در شرایط جنگی به سر می برد ؟
آیا میدانستید که احتمال دارد ذخایر نفتی جهان در سال 2040 به پایان برسد ؟
ادامه مطلب







